|
من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است ... ای خدا باز به یاری نسیم سحری می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ... حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
+ نوشته شده در 88/04/09 21:0 توسط نیما |
+ نوشته شده در 87/12/12 9:36 توسط نیما |
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهاي نيامدن را ديده ام که ديگر هيچ وعده ي بي سرانجامي خواب و خيال آرزويم را آشفته نمي کند! حالا ياد گرفته ام که فراموشي دواي درد همه ي نيامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست. ياد گرفته ام که از هيچ لبخندي خيال دوست داشتن به سرم نزند ... ياد گرفته ام که بشنوم: تا فردا ... و به روي خودم نياورم که فرداها هيچ وقت نمي آيند. + نوشته شده در 87/12/12 9:23 توسط نیما |
به هر جا که نگاه ميکنم تو را ميبينم.تصوير تو تنها چيزيست که چشمهايم باور ميکند ?دستان لرزانم را دراز ميکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما به يکباره محو ميشود و من به ياد مياورم که تو در کنار من نيستي. چشمهايم را آرام مي بندم،صدايت در گوشم ميپيچد ? طنين خنده هايت همه جا را پر ميکند ، بي اختيار لبخند ميزنم ولي صدايت دور و دورتر ميشود و من به ياد مياورم که باز هم تو نيستي. چه شيرين است تمام لحظه ها را به ياد تو بودن ? دلم ميخواد با تو در کنار ساحل بنشينم سرم را روي شانه ات بگذارم و امواج آبي را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم براي آرامش نيلگون امواج تنگ شده? دلم براي چشمهاي دريايي تو تنگ شده . دلم هوايت را کرده است. ميبيني! دوباره بيقرار شده ام گيج شده ام. تو اين حرفهاي آشفته را به دل ديوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره اين دل ديوانه براي ديدن تو دلتنگ شده.... براي تو ... مي خواهم براي تو بنويسم ? براي تو که وجودمي براي تو که تمام دنياي مني مي خواهم نوشته هايم را به نگاه ناز تو ، به دستان نوازشگرت به تو که با گرمي عشق به من زندگي دادي به تو که اگر نباشي من دگر نيستم پس باش تا من هم باشم . بمون تا بمونم..."
+ نوشته شده در 87/11/09 8:27 توسط نیما |
امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم... امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود... امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ... كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد... كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ... اما...اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه كه از من دوري، من به ويرانگري فاصله مي انديشم در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي + نوشته شده در 87/11/09 7:59 توسط نیما |
گفتم: خدای من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمیرسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ، فرياد بلند من بود که: عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسي. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی؛ آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفايت می دادم. گفتم: مهربانترين خدا، دوست دارمت. گفت: عزيزتر از هر چه هست، من دوست تر دارمت + نوشته شده در 87/10/23 9:32 توسط نیما |
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟ میخواهم و میخواستمت، تا نفسم بود + نوشته شده در 87/09/16 8:4 توسط نیما |
سلام عشق من... در اتاق خسته و تکراری خاطره ها... در تبسم تلخی از لبخند ابرهای پاییز... در تاریکی شب ... کنار سکوت پنجره ... در انتظار تو هستم ... می دونی انگار زده به سرم ... دلم برات تنگ شده نازنین... + نوشته شده در 87/09/07 9:53 توسط نیما |
دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار و خسی نیست دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست آسمون ابری شده دیگه خارو خسی نیست + نوشته شده در 87/09/07 6:58 توسط نیما |
چقدر مشتاق روییدنم و تو، " بوی بهار منی" چقدر تشنه ام و تو، چقدر سرشار زندگی ام، چقدر خسته ی خاطره ام، من در راه جستجوی خودم ، گم شده ام، و تو، " نشانه های مقصدی" ردیف سپیدارها را می شمارم، پرنده ای سبک با ل روی شاخه ی نازک خیال، من عاشق پرنده های مهاجرم، بیا در یکد یگر سفر کنیم، + نوشته شده در 87/09/05 17:10 توسط نیما |
باهمين دست به دستان تو عادت كردم ، اين گناه ست مانده ام آخر اين شعر چه باشد انگار به ندانستن پايان تو عادت كردم + نوشته شده در 87/09/05 17:1 توسط نیما |
ای صمیمی، ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدنت . . . حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من . . . به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی! . . . ای خوب تو مرا یادکنی . . . یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پرگل باد + نوشته شده در 87/08/27 15:40 توسط نیما |
اي يار سبز خورشيد چه بي بهانه رفتي سرخي قلب من را سبزينه کرده رفتي آن گل که تو نمودي از خون دل سيراب پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتي يــادش بخـــير آن روز لبخنـــد آخــر تــــو با گونه هاي سرخت خنديدي و تو رفتي گفتي که در ره ما مرگ است خط آخر افسوس از اين زمانه مرگ آمد و تو رفتي چيزي ندارم از تـــو جز پاره هاي عکسي جز خاطرات اشکم در لحظه اي که رفتي عطر خوش نسيمت بوي بهشت مي داد فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتي دارم هنــــــوز در ياد آن آخـــرين کـــلامت من مست راه عشقم عاشق شدي و رفتي پرواز کـــــــن پـرنده بنگر به اوج هســـتي دل را خــــزان نمودي تـــو چون بهار رفتي جانا در اين زمانه دل بستنت هنر نيست دل را بـــــدان کسي بند ميرد اگر تو رفتي + نوشته شده در 87/08/15 8:35 توسط نیما |
اروم اروم رفته بودی تو از دلم کنده بودی انگار نه انگار که یه روز تو با دلم مونده بودی اروم اروم با دلم از تنهائی ها گفته بودم + نوشته شده در 87/08/05 7:49 توسط نیما |
از ابری که تو چشمای تو می بارید + نوشته شده در 87/07/25 10:57 توسط نیما |
بهترین قصه دنیا ..... قصه دو تا پرندست هرکی که عاشقتره ..... قلبش برندست تو قفس اسیرن اما ..... با دو بال عشق و رویا میرسن به هم هزار بار ..... چشم به راه صبح فردا میکشن عکس دو تا قلب..... رو تن ِ سرد ِ یه میله آرزو دارن که تا صبح ..... دلاشون از غم نمیره کاش میشد که آرزوشون ..... جون ِ واقعی بگیره ولی افسوس که دلاشون ..... توی این قفس میمیره من به عشقت امشب اما ..... دل یک قفس شکستم با دو خط شعر و ترانه ..... دل و از قفس گسستم میدونم که واقعیت ..... از یه رویا جون میگیره میدونم که آرزومون ..... رنگ ِ واقعی میگیره + نوشته شده در 87/07/03 12:0 توسط نیما |
رفتی و با رفتنت دل خون شده خانه من بی تو ای يارم ويرون شده
گرچه عمر آشنايي مان کوتاه بود همچو يک رويای شيرين در خواب بود
ليک ارزش در زمان نيست در محتوی است ارزش تو در تو است و اين نعمت است
گر چه امروز تقدير ما را کرد از هم جدا نوگل زيبايم را از باغم کرد جدا
ليک گفتم لطف حق اينچنين گرديده است راه ما را از هم اينچنين ببريده است + نوشته شده در 87/06/05 9:36 توسط نیما |
نخواستم با غم بسوزی نخواستم هیچی نگی آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون تا دیدم می خوای بری دلم را تو سد نکرد بدون من بعد من دلت رو هر جا جا نذار اگه شونت تکیه گاهه پس چرا من تنها شدم یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم تا دیدم میخوای بری دلم راتو سد نکرد
+ نوشته شده در 87/05/31 9:23 توسط نیما |
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم + نوشته شده در 87/05/20 8:52 توسط نیما |
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست کاش میشد هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت شمع با پروانه الفت مي گرفت كاش مي شد در پس احساسها خنده ها از اشك سبقت مي گرفت كاش مي شد از الفباي وجود عين و شين و قاف نشات مي گرفت كاش ميشد در پس سجاده ها يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت . + نوشته شده در 87/05/03 17:35 توسط نیما |
|