|
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را + نوشته شده در 86/08/29 12:58 توسط نیما |
وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد..... + نوشته شده در 86/08/28 14:29 توسط نیما |
+ نوشته شده در 86/08/28 13:57 توسط نیما |
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، + نوشته شده در 86/08/27 14:5 توسط نیما |
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یبار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی . . . و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک . . . + نوشته شده در 86/08/26 14:50 توسط نیما |
دنبالت مي گردم اي گمشده ي روزها و شبهاي من ... کجايي ؟ آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده . . . + نوشته شده در 86/08/23 13:52 توسط نیما |
+ نوشته شده در 86/08/23 11:37 توسط نیما |
کاش میشد تا کنی باور مرا + نوشته شده در 86/08/23 9:41 توسط نیما |
آن شب گفتي كه مي روي
من گريه كردم و گفتم: به خدا مي سپارمت گفتي: بروم؟ ديدم كه در نگاه تو ترديد موج مي زند آرام گفتم: برو وقتي كه خواستي بروي گفتم: برو ولي زود برگرد! گفتي: چرا؟ گفتم: تو ميروي كه دوباره برگردي اما زودتر بيا كه چشمم به در است. برگشتي و گفتي: من هيچ وقت نمي روم من مي دانستم كه مي روي، چشمان تو را بوسيدم! در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وكيلم دلم بود و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند: " دوستت دارم" + نوشته شده در 86/08/23 9:38 توسط نیما |
گلدان روي ميز تنها 2 شاخه گل رز خشك شده دارد................ يادت هست؟! اولين باري كه شاخه رز سرخي به من دادي نمي دانستم چرا، اما دومين شاخه رز سرخي كه هديه دادي فهميدم چرا......................... و حالا مدت هاست كه تنها اين دو شاخه خشك شده مهمان گلدان قلبم شده اند........ يادش بخير! يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يك كسي بهتر از بودنشه، چشمات رو ببند و اون لحظه اي كه كنارت نباشه رو بخاطر بيار اگه چشمات خيس شد، بدون به خودت دروغ گفتي و هنوز دوستش داري. + نوشته شده در 86/08/23 9:27 توسط نیما |
رفتی ولی غم رفتنت را در دلم یادگاری گذاشتی چه یادگار قشنگی...!؟(قشنگیش واسه خاطرات با تو بودن) چه یادگار تلخی...(تلخیشم واسه لحظات بی تو بودن) واسه منی که الان هیچی نیستم همین غمت یک دنیاست. میدونی من با وجود تو پر می گرفتم وبال می گشودم به سوی آرزوهای محال ولی الان چی؟ الان نه حرفی نه دلی نه قلبی نه احساسی برام مونده... به خدا دلم واسه خودم میسوزه... وقتی به یاد حرفات می افتم به یاد قولایی که بهم دادیم. نمیدونم چرا با این همه سوختنم هنوزم دوستت دارم. نکنه طلسمم کردی؟ آره تو با چشمات با یک نگاه غریبانه منو این جوری اسیر خودت کردی... تو که دوستم داشتی چرا نتونستی باهام بمونی؟ چیه خیلی بد شدم همه تقصیرات را گردن تو انداختم...! نترس تو یک وکیل مدافع خوب داری که منم از پسش برنمیام و فقط دوست داره منو محکوم کنه و بد جوری ازت دفاع میکنه... میدونم هنوزم اگه ببینیش میشناسیش این وکیل مدافع عاشق کسی نیست جز قلب تو... مگه یادت رفته روزی که باهام عهد دوستی بستیم قلبامون با هم عوض کردیم... طفلکی قلب من چه عذابی میکشه در کنار یک غریبه که می خواد جای منو بگیره... یک حسی بهم میگه خیلی غمگینی حتی غمگین تر از من... ولی نمی تونم کاری واست بکنم جز دعا برای صبر بیشتر برات... + نوشته شده در 86/08/23 9:20 توسط نیما |
روزی در روی برکه آرام و زیبائی، برای اولین بار نیلوفری به دنیا آمد. وقتی چشمانش را باز کرد، از دیدن نور شدید خورشید به وحشت افتاد، اما نور او را نوازشی کرد و به او گفت: از من نترس که من روزها نگهدار و نوازشگر تو خواهم بود. وقتی کمی دستهای کوچکش را تکان داد از سردی آب، مور مورش شد.آب به او گفت: من مدتها منتظر تولد تو بودم و از این به بعد من و تو دو یار جدا نشدنی خواهیم بود. وقتی شب فرا رسید، باد هم آرام پیش نیلوفر آمد و زیر نور مهتاب سایه روشن گلبرگهای نیلوفر روی آب می رقصیدند... ماه آرام به نیلوفر گفت: از این به بعد هر شب به عشق تو، طلوع عاشقانه ای خواهم داشت و نیلوفر با گونه هائی که در زیر مهتاب به سرخی گرائیده بود، عاشقانه لبخندی به مهتاب زد. + نوشته شده در 86/08/23 9:17 توسط نیما |
یه روزی . . .
دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود.
+ نوشته شده در 86/08/23 8:56 توسط نیما |
|