|
برای دیدن بقیه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید . + نوشته شده در 86/09/13 15:35 توسط نیما |
نمي داني نيمکت ترک خورده اي که هر روز روي آن ساعتها به هم چشم مي دوختيم ، من را ببخش که دلتنگت شده ام ! خودت بهتر مي داني تنها يادگارت غم لحظه غروب است که هميشه تماشاچي اشکهاي قلب داغدار من بود. بدان هرگز نمي تواني مرا از خودت متنفر کني و بدان هرگز از يادم نخواهي رفت
پس بيا نه به حرمت عشق بلکه به رسم جوانمردي و به ياد تقدس آغوش گرمم اگرروزي برگشتي شاخه اي گل سرخ روي قبرم بگذار... + نوشته شده در 86/09/13 13:21 توسط نیما |
نام من عشق است مي شناسيدم؟ زخمي ام زخمي سراپا مي شناسيدم؟ با شما طي کرده ام راه درازي را خسته ام مي شناسيدم؟ اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم من همان خورشيد تابانم، مي شناسيدم؟ اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد، در کف فرهاد تيشه من نهادم، من من شکستم بيستون را، من من همان مهربان سالهاي دورم رفته ام از يادتان يا، مي شناسيدم؟ مي شناسيدم؟ + نوشته شده در 86/09/13 13:0 توسط نیما |
+ نوشته شده در 86/09/11 10:50 توسط نیما |
+ نوشته شده در 86/09/11 10:49 توسط نیما |
من از یک شکست عاشقانه می آیم بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه برای پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانمادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است. قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید. سقف اعتماد تعمیری ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست نمی توان باورش کنم رفتنش و نه ماندنش را. مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست. خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد. اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست بی علاج است دانستنش آدم را می کشد گریه شبانه می آورد اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ست اون یکی رو جز من داشت . سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست. یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است: چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟ + نوشته شده در 86/09/11 9:0 توسط نیما |
آخر از شهر دلت بیرون کنی من را چرا؟
+ نوشته شده در 86/09/10 15:15 توسط نیما |
دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود. + نوشته شده در 86/09/10 14:29 توسط نیما |
|