|
دیدن بقیه عکس ها در ادامه مطلب + نوشته شده در 86/09/21 12:34 توسط نیما |
من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی ولی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست به تويی که زيبايی محض بودی آنروز غروب عشق من بود من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم و گفتم که بايد او را زخاطر برد خورشيد رفت و شب امد ولی من هنوز روز را نديده ام اگر هر غروب طلوعی دارد ولی اين غروب طلوعی ندارد حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی غروب عشق اگر غمگين بود ولی برایم دوست داشتنی بود + نوشته شده در 86/09/20 14:0 توسط نیما |
|