
باز از راه محّرم غم رسید
از زمین و آسمان ماتم رسید
خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل و شیپور عزا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی "حا" و "سین" و "یا" و "نون"
فاعلاٌ فاعلاٌ فاعلون
حای آن، حامیم ذات کبریا
سین آن سرها ز پیکرها جدا
یای آن یکتا پرست و یذکرون
نون آن باشد قسم بر یسطرون
سینه از درد فراقت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کرده ای؟
عرش حق، شش گوشه بر پا کرده ای...
عشق بازی با تو معنا میشود
نور حق با تو هویدا میشود
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیه ام من یجیب
السلام ای نور چشم مصطفی
السلام ای خامس آل عبا...

+
نوشته شده در 86/10/21 16:20 توسط نیما
|
برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده ی خویش
من کجا این همه رسوایی ها؟ دل دیوانه و شیدایی ها؟
من کجا اینهمه اندوه کجا؟ غم سنگین چنان کوه کجا؟
شب طولانی و بیداری ها تب سوزنده و بیماریها
دیده ی شادی من کور نبود خنده از روی لبم دور نبود
من پرستوی بهاران بودم عالمی روح و دل و جان بودم
تا توای عشق به دل جاکردی سینه را خانه ی غمها کردی
سوختی بال و پرجانم را آرزوهای فراوانم را
میگریزم زتو ای اَفسونگر دست بردار ازاین دل دیگر
دل من خانه ی رسوایی نیست غم من نیز تماشایی نیست
کودک مکتب تو جانم سوخت آتشی بود که ایمانم سوخت
عشق من گرم دل و جانش کرد شعر من رخنه به ایمانش کرد
چشمم آموخت به او مستی را پا نهادن به سَرِ هستی را.
+
نوشته شده در 86/10/16 10:24 توسط نیما
|
+
نوشته شده در 86/10/15 9:35 توسط نیما
|