با پلک ها و لبهای برگشته و دو بادام تلخ بر متن چهره که تا استخوان حک می شود مثل مُهر! پوستم را بشکافی اگر به حرفم می رسی
مُهری خورده این نوشته مثل نقره داغ
راست یا دروغ نمی دانم تنها تو را می دانم واینکه همیشه وقت بازگشت
دستهایم یخ می زند قیقاج می روم!
مثل همین حالا که خودکار در دستم نمی چرخد و واژه مثل نخی به پای سطر می پیچد و واژگون می شود تخم چشمهات بردامنم
و همین طور زُل می زند در من تلخ تلخ!
بازگشتی در کار نیست تا کمر در باد ریخته ام و هیچ چیز به هیچ جا در من نمی رسد
جهان پل معلّقی ست که کسی را به کسی نمی رساند دیگر
همه از چارچوب چند خانه چند ستون بی سر وبی ته در هوا وول می خورند
هوانوردی که ناگهان پرتاب عاشق فضا و بی نفسی شده ام
و ناگهان چنانم که نفس از من نفس می گیرد
آفتاب و کوههای یخ و سینه سرخی که از شاخه ی نارونی پرید
نارونی که زیرش هر دو یک بار آمدیم
هر چه در هر جا می لولد
هر چه از هر جا می پرد
هر که از هر جا مرده و زنده اش همه در من نفس می کشند
از دور و بَرم کجا می روی؟
کجا کجا رفته ام یعنی چه!؟
و پاهایم را که بسته بودیدو...
با پاهای بسته رقصیده بودم
تمام راه را با همان پای بسته رقصان آمدم
از سر ِگورهای بی نام و نشان که نام مردگانش را یک به یک از بَرم
چگونه درمن می پیچی طناب زنجیر راه؟ کی در صدا می پیچد؟
بخوان! گفتم بخوان!
بخوان نامم را و نقطه را بگذار.
+
نوشته شده در 87/04/19 18:18 توسط نیما
|