اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار,مرا از من نگیر
هوای سرد اینجا را دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهایم .
کاش میشد
هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت شمع با پروانه الفت مي گرفت كاش مي شد در پس احساسها خنده ها از اشك سبقت مي گرفت كاش مي شد از الفباي وجود عين و شين و قاف نشات مي گرفت كاش ميشد در پس سجاده ها يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت .
+
نوشته شده در 87/05/03 17:35 توسط نیما
|