از ابری که تو چشمای تو می بارید
می شد راز دل دیوونتو فهمید
همون دریای مواج نگاه تو
که از یک ناخدای ساده می ترسید
تو بارون نگاهت غرق تشویشم
هنوزم زخمی تنهایی خویشم
تو هم بیتابیِ من رو نمیشناسی
منم مثل تو می بارم که خالی شم
عجب چشمی که با یک بوسه باریده
چه قلبی که ، از احساسی هراسیده
تو بی من ، من بدون تو، چه کابوسی
خداهم بیصدا انگار خوابیده
تو که طاقت نداری رنگ دریا شی
در آغوش محبت بیصدا جاشی
تو که با یک نسیم ساده می میری
چقد سخته اسیر دست فردا شی
نمی تونم ببینم اشک چشماتو
نمی خوام این غروب تلخ رویاتو
منو دست فراموشی بده راحت
چرا باید بمونه یاد من با تو ؟!
از ابری که تو چشمای تو می بارید
میشد راز دل دیوونتو فهمید
همون دریای مواج نگاه تو
که از یک ناخدای ساده می ترسید
+
نوشته شده در 87/07/25 10:57 توسط نیما
|