دوش مست و بي خبر بگذشتم از ويرانهاي
در سياهي شب چشم مستم خيره شد بر خانهاي
چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره
صحنهاي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانهاي
كودكي از سوز سرما ميزند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتادهاي در گوشهاي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانهاي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانهاي
چون كه فارغ گشت از عيشونوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانهاي
دست در جيب كرد و زآن همه پولی که داشت
داد به دختر زآن همه پول چند سکه ای چند سکه ای
بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر
ميروم مست و شتابان سوي هر ميخانهاي
من در اين ميخانه، آن دختر زفقر
ميفروشد عصمتش را بهر نان خانهاي

+
نوشته شده در 86/12/20 13:2 توسط نیما
|