|
همچنان در عذابم از دید محدود چشمان کوچکم چشمانی که در مقابل شب و خاموشی اش کم می آورند ... این روزها کمتر فرصت زندگی پیدا می کنم . این روز ها کمتر می بینم...نه...اصلا نمی بینم این روزها متفاوت می گذرند ، سریع می گذرند؛ پر از پوچ روزهایم بیگانه شده اند با من ...با بیدار ترین شهاب شب پیما ... که روزی بودم و می درخشیدم روزی بیدار می درخشیدم در شب و روز و اکنون در غفلتی سنگین طلوع را به غروب می رسانم و قبل از تاریکی آسمان خاموش می شوم...؟! این روزها کمتر خوشحالم ، تنها نیستم اما تنهاترین لحظاتم را می گذرانم ، خنده هایم گاهی اوقات بی دلیل شکل می گیرند بر لبانم...خشک می شوند روی صورتم...گاهی در اوج گریه به یاد می آورم که لبهایم خندانند هنوزو با صورتی خیس و لبهایی خندان در شگفت می مانم که : من دیگر انسان نیستم (شعور انسانیت ندارم ) دیگر نیستم ، سوخته ام خاکستری سرد و منجمد این روزها دهانم باز است و چشمانم بسته این روزها آنقدر داغم که نمی فهمم در حال آب شدنم آتشم گاهی آنقدر شعله ور می شود که اطرافیان را در بر می گیرد گرم می کند اما نمی سوزاند... افسوس دیگر نیستم...من نیستم؟! + نوشته شده در 87/02/11 9:12 توسط نیما |
|