
باهمين دست به دستان تو عادت كردم ، اين گناه ست
. . . ولي جان تو عادت كردم
جا براي تن گنجشك زيادست ،
اما به درختان خيابان تو عادت كردم
سالها سخت تر از باور من خط خوردند ، ، ،
تابه نه گفتن آسان تو عادت كردم
گرچه گلدان من از خشك شدن مي ترسد ،
به ته خالي ليوان تو عادت كردم
دستم اندازه يك لمس بهاري سبز است ،
بس كه بي پرده به دستان تو عادت كردم
. . . . . .
مانده ام آخر اين شعر چه باشد انگار به ندانستن پايان تو عادت كردم
+
نوشته شده در 87/09/05 17:1 توسط نیما
|